اين وبلاگ به آدرس جديد منتقل شد. منتظرتون هستم.
www.hamedan-para.blogfa.com
پرواز در سكوت
امروز بعد از مدتي رفتم براي پرواز. خيلي دلتنگ بودم. سالروز اوج دوست و استاد عزيزم دكتر مالمير نزديكه. بالمو باز كردم. بلند شدم تو آسمون. دكتر رو مي ديدم كه از رو زمين بهم مي گفت بچرخ. چرخيدم. انگار ترمال هم مي دانست سنگيني امروزم از غم دكتره. نتونست تحملم كنه. كنار جاده كه نشستم دكتر رو ديدم كه اومده بود سراغم تا منو ببره رو سايت برا پرواز دوباره. با همون لبخند پر از اميد هميشگي اش .
...
براستي دكتر عزيز، تو با رفتنت، پر زدن را از ياد من برده اي. دلتنگي را بر آبي آسمان دل من موج زدي. نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.
...
>>بالهايت را كجا گذاشتي<<
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق آدمها و درخت ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ها و انسانها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز خنديد.
پرنده گفت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار تهِ تهِ خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زندن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.
پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!. (عرفان نظر آهاري)
دوستاني كه تمايل دارند درمراسم ياد بود دكتر در همدان- تويسركان شركت كنند اعلام آمادگي كنند. ضمنا پروازي نيز براي گلباران سايت شهرستانه همدان به ياد ايشان تدارك ديده شده است.
( دكتر مالمير استاد و پيشكسوت پرواز در همدان، در تاريخ 88/7/3 در سايت شهران-جنت آباد تهران- در اثر سانحه پرواز، به آبي دور اوج كشيد)
جمال عباسي
09366022001
ببخشيد يه مدتي سراغ وبلاگ نيومدم.
نميدونم اين هواي شهر ما كي ميخواد درست بشه. چندتايي پرواز كردم ولي در حدي نبوده كه بشه نوشت. الان هم دو روزه ميرم سر سايت ولي باد زياد مانع پرواز ميشه.
فكر ميكنم بيشتر از اينكه من سوار بال باشم بالم سوار من بوده...
پرواز در شهران(تهران) دوشنبه 89/02/06
هميشه از اين سايتهاي شهري كه نمايي جز دود و ساختمان و جمعيت كنجكاو و پرنده هاي سرگردان نداره بدم مي اومده. هر چند اين سايت بهترين دوست وهمپروازيه عزيزمو ازم گرفته... ولي چيكار ميشه كرد، بالاخره اين هم برا خودش سايته ديگه...!
اين هفته برا كاري اومده بودم تهران و عزيز دلم رو هم باخودم اورده بودم (شما بخونيد بال) كه با هم يه پري تو سايت هاي تهران بزنيم. روز دوشنبه ساعت 1630 بالاي سايت بودم و چون بيش ازيك سال بود اينجا پرواز نكرده بودم، تقريبا آخرين نفر بلند شدم كه فقط سر خوري بود. دوباره بالا رفتم و در پرواز دوم روي كله قندي (قبل از كابل فشار قوي) كمي ترمال چرخيدم كه فقط دل خوش كنك بود. نماي زيباي زير پايم كه همش آلودگي و ساختمان وسنگ و داربست و... بود حسابي منو به وجد آورده بود !!! ياد پرنده اي افتادم كه در آخرين پروازهردومون در اين سايت در زمستان دوسال پيش چطور مانور اسپيرالشو تو آغوش داربست ها گره زده بود...!
روز سه شنبه هم ساعت 1630 با بقيه پرنده ها بي آنكه كسي رو بشناسم سوار وانت شدم ورفتم بالاي سايت. كمي منتظر شدم و هوا رو چك كردم. يكي دو نفري بيرون رفتند. هوا ظاهرا بد نبود. بلند شدم. ابتدا سوار يه سينك شدم. منو همراه خودش ميبرد طوري كه احساس كردم كم كم داره منو حواله كابل فشار قوي ميكنه تا چند ساعتي رو آويزون اون باشم. ولي كمي بعد از پيست موتور سواري يه ترمال پيدا كردم و 200 متري بالا اومدم كه ناگهان... چشمتون روز بد نبينه... همه جا سايه شد... نميدونم اين ابر cb لعنتي چطور خودشو از كرج با اين سرعت رسونده بود شهران تا كمي چك و لگد نثار من كنه! حالا من برو ابر برو... جاروشو روشن كرده بود تا منو ببلعه... هرچي 360 ميزدم پائين كه نمي اومدم هيچ، بالاتر هم ميرفتم...! با هرچرخش 360 كه ميزدم چشمهام تو چشمهاي مردم گره ميخورد كه با نگاهشون منو به سمت يه حادثه ناگوار سوق مي دادند...گوش گرفتم. فايده اي نداشت... پشت به ابر فرار كردم دنبالم مي دويد... ناچار دست به بي لاين استال بردم و 30-40 متري اومدم پائين و احساس كردم كافيه و از بي لاين دراومد ديدم دوباره دارم فقط بالا ميرم... برا اولين بار در پرواز از بالا رفتن بدم اومده بود... دوباره بي لاين كردم و تا 70-80 متري زمين اومدم و بعد از بي لاين گوش گرفتم و خودمو به زمين نزديكتر كردم و رفتم برا نشستن... هيجان و اظطراب خاصي نداشتم تنها چيزي كه آزارم ميداد جمعيتي بود كه همه چشمها و گوشهاشونو تيز كرده بودن ببينند كه آخرش چي ميشه... مردم كنجكاوي كه تفريح عصر هاشون جمع شدن در سايت بود... تازه حس مي كردم كه پرنده هاي تهران و اين سايت چقدر سختشونه...!
خب ... حالا اومدم همدان تا از پرواز در طبيعت زيباي كوهستان لذت ببرم و خدا رو شكر كنم...
راستي. تويي كه اينو ميخوني. چرا همدان نمياي با هم پرواز كنيم؟!!!
جمال عباسي - همدان
سلام همپروازيهاي من
روز جمعه 89/1/27 صبح رفتم سايت شهرستانه. ساعتي اونجا بودم و از مناظر زيباي سايت كوهستاني شهرستانه لذت بردم. آقاي داودي هم اومد. باد چنداني نمي وزيد. هر از چندگاهي 7-8 تايي باد ميزد. روزهاي گذشته بارون اونده بود و زمين رطوبت داشت. آفتاب گرمتر از هميشه بود. ساعت 10:30 آقاي داودي پرواز كرد و با ترمالهاي شكسته و كم جون خودشو به محل لند رسوند و اونجا ترمالهاي شكسته اي كه ناشي از رطوبت گرم شده زمين كه با تابش خورشيد از دل خاك كنده شده و به اسمان ميرفتند تا تشكيل ابر بدهند مواجه شده و بعد از كمي كلنجار رفتن با آنها بالاخره نشست.
من هم بعد از آقاي داودي پرواز كردم و در همون ابتداي سايت با يك سينك بي مزه برخورد كردم كه تمام اميد هامو داشت از بين ميبرد ولي بعد از كمي بال سائيدن به ديواره تونستم يك ترمال شكسته بد قلق رو بگيرم تا ارتفاع سايت بالا بيام و بعد هم رو به كله قندي روبروي سايت رفتم و اونجا هم يه ترمال گيج و منگ بهم خورد كه فقط دل خوش كنك بود و هيچ. بالاخره بيخيال شدم و رفتو محل لند كه با ارتفاع 200 متر رسيدم و با گشت و گذار لابلاي حباب ها و ترمالهاي شكسته دنبال فضايي ميگشتم كه ارتفاع كم كنم كه پيدا نميشد. اطرافم مثل ميدون مين شده بود كه با هر حركت بال يه حباب مثل مين منفجر ميشد و بالمو مي تكوند. فكر كنم نزديك به 10 بار سعي كردم بشينم كه هر بار تا 4-5 متري زمين مياومدم ولي با انفجار يه حباب دوباره بالا ميرفتم. بالاخره با استال لند خودمو چسبوندم به زمين. پرواز جالبي بود.
سايت شهرستانه گهگاهي از اين برنامه ها داره و برا ما تقريبا عادت شده ولي ايندفعه خيلي بدقلقي ميكرد. آقاي داودي هم بعد از اون همه پرواز آروم بالاخره امروز به وجد اومده بود و حالي برده بود.
جاي همتون خالي- چرا نميايد خودتون پرواز كنيد و لذت ببريد.
به هر حال من منتظر هستم. همه امكانات پذيرايي هم آماده است.
اولين پرواز در سال 89 و افتتاح سايت جديد در همدان
نزديك يك سالي مي شد كه از روي نقشه هاي جاگ زميني و جاگ هوايي (TPC) سايتي را در ارتفاعات شمالي شهرستان كميجان (در 90 كيلومتري همدان و از توابع اراك) پيدا كرده و منتظر فرصتي بودم تا براي ديدن آن از نزديك و بررسي امكان پرواز و نوع سايت به محل بروم.
چندين بار از روي نقشه برجسته، ارتفاع و سمت سايت را بررسي كرده بودم. ارتفاع سايت از محل لند (AGL) حدود 700 متر مي شد. ظاهرا از سه سمت جنوب، غرب و شرق پرواز مي داد.
بالاخره انتظار سر اومد و بعد از مطرح كردن موضوع با چند تا از پرنده ها، روز چهارشنبه 18/1/89 آقاي داودي از پرنده هاي باسابقه همدان تماس گرفت و قرار شد بريم سايتو ببينيم. آقاي كوكبي هم كه حق استادي بر گردن بنده دارد از هند برگشته بود، همراهمون اومد. بعد از 45 دقيقه رانندگي به كميجان رسيديم. مبهوت ديواره غربي و جنوبي ارتفاعات آن شده بوديم. ديواره غربي در حدود 4-5 كيلومتر با ارتفاع متوسط 350 متر و ديواره جنوبي آن در حدود4 كيلومتر با ميانگين 700 متر ارتفاع كه هر دو ديواره با شيبي تند در حدود 60 درجه، پروازي شيرين و ماندگار را به رخ مي كشيدند. بقدري در طول سال گذشته از روي نقشه به اين ارتفاعات نگاه كرده بودم كه همه كوه برايم آشنا مي اومد و مسرور از اينكه بالاخره مي تونم از آن پرواز كنم دنبال خطي مي گشتم كه نشان از راهي بر بالاي كوه باشه.
بعد از پرس و جو متوجه شديم كه امامزاده اي بالاي كوه آرميده است. يعني اينكه اون بالا تنها نيستيم و در جوار امامزاده پرواز خواهيم كرد. بعد از 5 دقيقه به دامنه كوه رسيديم و ارتفاع 2010 متر را ثبت كرديم. راه از نيمه، خاكي بود. كوههاي اطراف، سنگي و با شيب تند كه غارهاي دلفريبي هم بر سينه آن نمايان بود منظره اي خشن و مسخ كننده داشت. حدود 15 دقيقه ديگر رفتيم تا به امامزاده رسيديم. واي خداي من. ارتفاع 2740متر و اين يعني حدود 700 متر ارتفاع.
امامزاده با گنبد سبز رنگ سيماني اش داراي معنويتي خاص در سكوت و خلوت خود بود. حدود 10 اتاق برا ي زائرين در كنار امامزاده ساخته شده بود با امكانات آب و برق و... سمت راست امامزاده به دره اي منتهي مي شد كه باعث جدايي كوه از ديواره طويل جنوبي شده و سمت چپ آن به قله كوه با 100 متر ارتفاع كه 2 قله ديگر هم با همين ارتفاع در پشت خود پنهان كرده بود كه در مجموع ديواره اي 1000 متري را تشكيل مي دادند. پشت امامزاده فضاي محدودي براي تيك آف وجود داشت كه بلافاصله بعد از آن به شيب ديواره مي رسيد. بعد از دقايقي برانداز كردن مناظر اطراف و بررسي هوا و سايت و محل تيك آف تصميم گرفتم پرواز كنم. ساعت حدود 1700 بود و باد هر 3-4 دقيقه با سرعت 20 كيلومتر، كمي از راست مي وزيد.
بالمو در شيب كوه پهن كردم. آماده شدم تا باد شروع به وزيدن كنه. با شروع وزش، بالو بالاسرم آوردم و با دو سه قدم سوار بر باد به پرواز دراومدم. نميدونم چه حسي بود. ولي بعد از مدتي پرواز نكردن و سايت جديد احساس شيرين پروازهاي سلويي 9 سال پيش امامزاده هاشم را داشتم.
كمي كه از ديواره فاصله گرفتم باد ضعيف شد. برگشتم به سمت چپ ديواره و مقداري پشت به باد رفتم تا با شروع دوباره ترمال برگشته و رو به باد به سمت سايت برم. حدود 200 متر ارتفاع كم كرده بودم كه ترمال مجددا رسيد و با فاصله اي كه از ديواره داشتم شروع كردم به بستن يك چرخ 360 كه در مركز ترمال قرار گرفتم و با 4-5 چرخ 200 متر از سايت بالاتر رفتم.
ترمال منو تا 100 متر بالاي قله و نزديك خط الراس برد و شل كرد. دوباره ارتفاع كم مي كردم . رفتم رو ديواره كه با زور ريج خودمو بالا نگهدارم تا ترمال بعدي كه ناگهان بالم سكته كرد... ايست كامل و كمي از دست دادن ارتفاع و بعد حركت...! نگاه كردم ديدم زير پايم ديواره اي عمودي در حدود 50-60 متر قرار گرفته كه باد بعد از خوردن به آن بصورت عمودي بالا اومده و بصورت ديواري جلوي حركت بال رو گرفته بود.
نهايتا بعد از مدتي پرواز به سمت جلوي سايت رفتم تا دوباره از ترمال در محل قبلي استفاده كنم كه با تاخير ترمال، ارتفاع كم كردم و جلوتر از سايت و در دامنه پرشيب كوه به ترمال شكسته اي رسيدم كه بعد از 2 بار چرخيدن در آن، منو به سمت دشت پرتاب كرد و بيخيالم شد.
بعد از فرود كنار جاده در دامنه دوباره سايت و كوه رو ورانداز كردم و مسير پروازمو ترسيم كردم. پرواز دلچسبي بود. جاي شما خالي. دوباره ميخوام برم برا اون دوتا ديواره كه گفتم راه پيدا كنم كه در صورت داشتن مسير دوباره ديواره هارو محك بزنم.
با تشكر از حوصله و مطالعه شما
جمال عباّسي – همدان
سكوت در پرواز همدان
سال گذشته (88) اولين سال سانحه ي بچه هاي همدان بود كه غم رو در دل آنها نشوند. هر چند در سال 87 سه تا از پرنده هاي خوب همدان بخاطر جسارت در پرواز در ارتفاعات سرسخت الوند دست به كمكي برده بودند ولي سانحه اي همچون سال پيش نداشتيم.
در عصر روز 12/4/88 آقاي تقي حيراني كه يار پروازي همه بچه هاي همدان است بعد از يكي دو ساعت پرواز هنگام تاپ لند از ارتفاع 9-10 متري استال كرده و با كمر روي گارد ريل كنار جاده ميخورد كه باعث خونريزي ريه و شكستن 7 تا از دنده هاي پشت ميشود كه با اقدام سريع بچه ها بلافاصله به بيمارستان رسانده شده و بعد از يك هفته مرخص گرديد. هر چند هنوز يك ماه نشده بال بر دوش با دنده هاي شكسته سوار بر موتور، خود را به سايت رسانده و پرواز كرد.
در ظهر روز 3/7/88 دكتر مالمير هنگام پرواز در سايت شهران تهران دچار فرانت تاك شده كه هنگام تصحيح بال به زمين خورده و بعد از ساعتي بدليل صعب العبور بودن مسير براي انتقال سريع وي، متاسفانه فوت نموده و همه بچه هاي همدان را كه روي سايت در همدان آماده پرواز بودند در ماتم خود فرو برد. از دكتر هر چي بگم كم گفتم. استاد اخلاق، بزرگ بچه هاي همدان، و دوست واقعي همه پرنده هاي همدان. دلمون براش تنگ شده. قول داده بود در غربت پرواز نكنه ولي غريبانه رفت. يادتون هست چطور؟!!! از اون روز تا حالا پرواز در همدان رنگ خاك گرفته و گرد و غبار اون هنوز پا برجاست.
امسال هم كه با خبر شديم رضا سرمد بار سفر بسته و براي تحصيل به هندوستان رفته. وحيد غيايي فيلش ياد مالزي كرده و داره آتيش به اموالش ميزنه كه بره. حاجي خوشدلان هم كه تازه ياد جووني هاش افتاده و دنبال وحيد راه افتاده بره مالزي. خب ديگه كسي نبود؟!!! سعيد صنوبري هم كه بار سفرهاي پروازي شو خيلي وقته بسته و همه شهر ها رو استاد كرده و مسابقات جهاني امسال رو نشانه گرفته كه يقين دارم انشا الله باعث افتخار بچه هاي همدان ميشه... حالا آقاي داودي مونده با حوضش! مرد خستگي ناپذير پرواز و اسوه اراده در بين پرنده هاي همدان.
دعاي عيد امسال بچه هاي پرنده اينه كه خدايا... شيفتگان پرواز را ميل به خزيدن نيست. امسال را سال پر بركتي از لحاظ معنوي قرار ده و پرنده هاي ايران زمين را در هركجاي دنيا يار و ياور باش و پروازهاي زيبا و بي خطري را در پيش رويشان قرار ده... آمين.
جمال عباّسي- همدان
به نام او که پرواز را به کبوتر آموخت
<< ای عبور ظریف ، بال را معنا کن ، تا پر هوش من از حسرت دیدار بسوزد >>
بزرگ بود و از اهالی امروز، و با تمام افق های باز نسبت داشت و دست هایش هوای صاف سخاوت را ورق می زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند. به شکل خلوت خود بود و به شیوه ی باران، پر از طراوت تکرار، و صدای سبزش عاطفه ی زندگی. صدایی که فریاد می زد:
<< هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است >>
وقتی او بود، عشق پیدا بود، موج پیدا بود، برف پیدا بود، دوستی پیدا بود، وقتی او بود، دست می خندید، کوه به خود می بالید، آفتاب عاشقانه می تابید، وقتی او رفت، کوه لرزید، آسمان غرید، قلبهامان را اندوه از هم درید.
با او آسمان را یافتیم، سر به آبی آسمان سودیم و در خور آسمان شدیم، بی او در سرخی خونبار غروب، بال و پر گداختیم.
ای در خور اوج، آواز تو در کوه سحر، تا به ابد باقیست. چه کسی می پنداشت آخرین پرواز زمینی ات را به اولین پرواز ملکوتی ات گره بزنی!؟
بالهای بهشتی ات را به کدام قیمت گزاف خریده بودی که این چنین مشتاقانه بال های زمینی ات را پروانه وار سوزاندی؟؟
وا حسرتا...وا حسرتا ... که وقتی بالت را در کرانه آسمان بستی، هراسی عظیم بر دلم نشست که مبادا بیفتی... ، چه خیال کودکانه ای!!... چون تو بالهای بهشتی ات را با خود یدک می کشیدی و به جای زمین خوردن، تا بیکران آسمان پر کشیدی.
عقاب تیز پرواز قله های الوند، در میوه چینی بی گاه فلک، آشیانه خالی ات را چه غریبانه تنها گذاشتی و رفتی. مگر نمیدانستی یارانت را در فراق تو بال پروازی نیست؟ و اگر هست دگر حوصله را یاری نیست.
درها را به طنین صدای گرم تو وا کردم. هر تکه نگاهم را جایی افکندم تا مگر بار دگر چهره ی خندان تو را ببینم و دویدم تا هیچ و دویدم تا چهره ی مرگ و فتادم بر صخره ی درد، ته تاریکی، تکه ای از خورشید دیدم، بوی تو می آمد، یادی بود پیدا شد، دوستی بود تنها شد.
می گویند: << زندگی رسم خوشایندی است، زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه ی عشق >> وسعت پرواز عاشقانه ات چه بی رحمانه تنگنای سینه ام را از هم می شکافد و فریادم را در گلو خفه می کند. با کدام حنجره وسعت اندوهت را فریاد بزنم.
ای مرغک زود آشنا! دیری نپایید پر باز کردی، از خانه ی پر اندوه دلم پرواز کردی، ناگه تهی شد خانه من از سرودت، ای مرغ رنگین گریزان، کو آن پر و بال؟ پرهای سرخ و آبی و زرد و کبودت چه شد؟
با خود میگویم وقتی افتاد چه پژواکی که شنید مرگ، و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت ...
در آخرین دیدار به دوستی مسافر گفتی: با تو وداع نمی کنم که هجرانمان بس کوتاه است. و افسوس که من چه خوب فهمیدم که از دریچه نگاهت آهنگ وداع به گوش می رسد!!
من با تو عمری در سفر بودم در این راه، اما تو راهت را جدا کردی ز راهم، باز خواندم ز چشمت کاین سفر بی بازگشت است... رفتی؟ برو دست خدا به همراهت ای دوست ...
این روزها، این روزهای استخوان سوز، این روزهای درد و اندوه جگرسوز، پرهایم پرپر شده است، چشم نویدم به نگاهی، تر شده است. سفری دیگر ای دوست، پروازی از جنس خدا، به بیکرانه ها پر کشیدن و به نور دست یازیدن. و بدانیم اگر نور نبود << منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد >> و بدانیم اگر مرگ نبود << دست ما در پی چیزی می گشت >>.
باز هم می گویم: << زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ >> نه تو می پایی و نه کوه، نه تو می پایی و نه من، دیده ی تر بگشا، مرگ آمد در بگشا.
*********
دوست من، آغاز پروازت مبارک، دوست من، پرواز زیبایت مبارک
سهیلا منصوری - بابک سماواتیان
سلامي چون برگريزان پائيز...
آره درست فهميديد... خيلي دل و دماغ نوشتن ندارم...
امروز ساعت ۱۸ قرار بود دكترو از تهران بيارند همدان ...
رفتيم ميدون فرودگاه... اومد...ولي چرا اينطوري!... هممون منتظر بوديم مثل هميشه با ماشين خودت و با اون هيجان و اشتياق بياي... چرا ايندفعه با آمبولانس اومدي!... چرا كفن پوشيدي!... واي خداي من... وقتي آمبولانس ايستاد و درو باز كردن من انتظار اون چهره بشاش و بيقرارتو داشتم... ولي چرا اينقدر آرومي!... چرا اينقدر بي احساس خوابيدي كف آمبولانس!... آخ...آه دكتر... ديگه گريه امونم نميده...
چرا همه اينطوري به هم نگاه ميكنن!... چرا ماتشون برده!.. چرا حيرانند!... دكتر يه چيزي بگو... ببين خواهرت داره زجه ميزنه... ببين روح همه بچه هارو از تنشون جدا كردي... .... .............


سلام.
امروز جمعه 88/7/3
صبح رفتيم برا پرواز... من و وحيد غيايي، حاجي خوشدلان، مهدي مدبران،آقا تقي و ...
جاي دكتر مالمير و خالي كرديم...تهران بود.قرار بود امروز برا پرواز بريم زنجان يا كرمانشاه كه هواشناسي بارندگي نشون ميداد.
ماهم پرواز نه چندان دلچسبي كرديم... گويا همه پرنده ها پروازو فراموش كرده بودند... حس عجيبي داشتيم... با اينكه باز پرواز مي داد ولي كسي دوباره پرواز نكرد...
بعد از ظهر هماهنگ شده بوديم بريم شهرستانه برا پرواز مجدد كه... اون خبر ناگوار از تهران رسيد... دكتر مالمير سانحه داده...
واي خدا...! خودت كمكش كن... نميدونستم در چه وضعيتيه... زنگ زدم بچه هاي تهران... خبر خيلي بدي بود... دكتر فوت نموده...
خدايا.................. دكتر عشق بچه هاي همدان بود... خدايا... چرا..........؟!!!!
امروز روز تلخي برام بود...برا همه بچه هاي همدان... دكترو با جان و دل دوست داشتيم... خاطراتي بسيار شيرين از پرواز با دكتر و سفر با اون...
هيچكس باور نميكنه...خدايا.... .
تهرانيها گفتند تو سايت شهران بعد از تيك آف و اوج گيري بال دكتر تاك كرده و هنگام ريكاوري وارد چرخ منفي شده و با شدت با پا به زمين خورده...
گويا سايت شهران هم غوغايي بوده... همه دكترو دوست داشتند و خودشونو به سايت رسونده بودند... تا دير وقت دكتر همونجا بوده و دم غروب ميبرنش... غروب جمعه...
يادش گرامي... دكتر جون هيچ وقت فراموشت نميكنم... برا بچه ها مثل پدر بودي... يه دوست خوب و صديق... دوست دارم دكتر...
اونايي كه اينو ميخونن برا يادبود دكتر تو نظرات وبلاگ خاطرات خود را از دكتر بنويسند تا ديگران هم بخونند...